مسیحامسیحا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

شازده کوچولو

سه ماهگی

دیروز سه ماهه شدی. مبارک باشه عزیزه دلم هوووووررررااااا . خیلی خوشحالم که روز بروز بزرگ میشی. زیر نظرت میگیرم تا ببینم جدیدا چه کارایی میکنی. دیگه کاملا منو بابایی رو میشناسی و موقع شیر خوردن کلی خودتو واسه مامانی لوس میکنی ، قبل از خوردن دست کوچولوت اول با دقت چند دقیقه ای بهش نگاه میکنی بعد مشغول میشی . صبح ها زود بییدار میشی بعد از شیر خوردن کلی میخندی و ورجه وورجه میکنی،از همه جدیدتر اینه که سعی میکنی دمر بشی . قربونت برم مامانی خیلی دوست دارم عزیزم... ...
30 ارديبهشت 1391

پارک

دیروز عصر رفتیم پارک. بادقت به همه جا نگاه میکردی. نینی ها رو میدیدی که بازی میکردن شاید پیش خودت فکر میکردی کی میشه مثل اونا بازی کنی . بزودی عزیزم غصه نخور. من و بابایی همه جا رو بهت نشون میدادیم و عکس العملاتو زیر نظر داشتیم اما تو ساکت بودی و تماشا میکردی. بعد از اون هم رفتیم 5 شنبه بازار یکم گشت زدیم و اومدیم خونه تو هم خیلی خسته شده بودی برای همین موقع شیر خوردن خوابیدی.   ...
22 ارديبهشت 1391

هایپر گردی

دیروز با بابایی رفتیم هایپر گردی، برعکس همیشه که به محض بیرون رفتن میخوابی دیروز نخوابیدی و کنجکاوانه همه جا رو دید میزدی. مطمئنم از این همه چیزای رنگی متعجب شده بودی . حتی پلک هم نمیزدی. دوستای بابایی هم تو رو که میدیدن گل از گلشون میشکفت و تو رو ناز میدادن. همشون میگفتن شبیه بابایی هستی,پس مامانی چی . اما کم کم خسته شدی و گرسنه. به هیچ صراطی مستقیم نبودی ما هم سریع السیر اونجا رو ترک کردیم. توی ماشین مشغول شیر خوردن بودی که خوابت برد. کوچولوی مامان، مامانی خیلی دوست داره هااااااااااااا ...
21 ارديبهشت 1391

شیطونی علت گریه

گفتم بهت که چند روز بود که همش کلافه بودی و گریه میکردی؟ خیلی نگرانت شده بودم برای همین با بابایی تصمیم گرفتیم قبل از 3 ماهگی ببریمت دکتر. تو مطب دکتر تو همش خواب بودی.قد و وزن و دور سرت رو اندازه گرفتن که به ترتیب 6.650 ,62 , 41  بود. دکتر گفت رشدت خوبه. درمورد گریه هات هم پرسیدم گفت بغلی شدی .ای شیطون... قرار شده 4 ماهگیت هم ببریمت اونجا چون اونجا برات پرونده تشکیل دادیم. خلاصه که خیاااالم فعلا راحته! تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود... به دل نگیر این یه ضرب المثله کوچولوی مامان
17 ارديبهشت 1391

باغ بابابزرگ

دیروز ناهار رفتیم خونه بابا بزرگ. وقتی مامان بزرگ باهات حرف می زد غش میکردی از خنده. فدای خنده هات شیرینم. بعد از ظهر هم که هوا خنک بود رفتیم تو حیاط و کنار گلهای مامان بزرگ چند تا عکس گرفتیم. اینقدر خسته شده بودی که به محض اینکه تو بغلم اومدی خوابت برد. منو بابایی عاشقتیم خوشگلم. ...
17 ارديبهشت 1391

لباس نو

عزیزم هر روز که میگذره بزرگتر میشی و قد میکشی ، بیشتر لباسات کوچیک شده برا همین مامان جون برات چند دست لباس گرفت وما هم چند تا عکس خوشگل با اون لباسا ازت گرفتیم. راستی مامان بزرگت هم از قشم برات چند دست لباس خوشگل آورده که به درد ١ سالگیت می خوره . خلاصه که دیگه تا چند وقت به لباس نیازی نداری. ...
17 ارديبهشت 1391