مسافرت آبان
دوباره بخاطر کار بابایی چند روز رفتیم کرج . بابا جون خیلی غافلگیر شده بود و خیلی هم خوشحال. دیگه قرار شده بریم اونجا زندگی کنیم. این چند روز که اونجا بودیم من و بابایی دنبال خونه میگشتیم بالاخره یدونه خوشگلشو پیدا کردیم. اتاقاش مثله این خونمون بزرگ نیست اما هال بزرگی داره. منو بابایی سومین سالگرد ازدواجمون رو کرج جشن گرفتیم و این اولین سالیه که تو کوچولوی من مارو همراهی کردی. باباجون اینا میخواستن برا زندایی عاطفه عیدی ببرن شمال برا همین ماهم باهاشون رفتیم . مامان زندایی و خواهرش خیلی از دیدنت خوشحال شده بودن . تو هم از اینکه یه جای جدید میدیدی خیلی خوشحال بودی و با دقت به اطراف نگاه میکردی زندایی برای عیدی بهت یه عروسک پو کادو داد خیلی ...
نویسنده :
مامان و بابا
22:07





