مسیحامسیحا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

شازده کوچولو

مسافرت آبان

دوباره بخاطر کار بابایی چند روز رفتیم کرج . بابا جون خیلی غافلگیر شده بود و خیلی هم خوشحال. دیگه قرار شده بریم اونجا زندگی کنیم. این چند روز که اونجا بودیم من و بابایی دنبال خونه میگشتیم بالاخره یدونه خوشگلشو پیدا کردیم. اتاقاش مثله این خونمون بزرگ نیست اما هال بزرگی داره. منو بابایی سومین سالگرد ازدواجمون رو کرج جشن گرفتیم و این اولین سالیه که تو کوچولوی من مارو همراهی کردی. باباجون اینا میخواستن برا زندایی عاطفه عیدی ببرن شمال برا همین ماهم باهاشون رفتیم . مامان زندایی و خواهرش خیلی از دیدنت خوشحال شده بودن . تو هم از اینکه یه جای جدید میدیدی خیلی خوشحال بودی و با دقت به اطراف نگاه میکردی زندایی برای عیدی بهت یه عروسک پو کادو داد خیلی ...
17 آبان 1391

مرواریدای کوچولو

بالاخره بعد از این همه دردسر و بیتابی هات دوتا دندون کوچولو باندازه دو تا جوش از لثه های بالا نمایان شده. الهی قربون اون مرواریدای کوچولو بشم . البته هنوزم بعضی وقتا بی قرارت میکنه اما همین که دو تا دندون جوونه زده نصف راه رو رفتی. از غذا خوردن بگم که اولا خوب غذا میخوردی اما الان یکم بد غذا شدی البته عذایی که ما میخوریمو بیشتر دوست داری. به شدت شیطون بلا شدی وقتی سوار روروئکتی همه جا رو بهم میریزی پدر گلدونا رو دراوردی.اما تو خیلی خوشحالی و با جیغ کشیدن اونو ابراز میکنی. بعد از ظهرا هم بابایی میبردت بیرون کلی با هم خوش میگذرونین.دیگه وقتی بابایی از راه میرسه مامانی رو نمیشناسی بال بال میزنی بری بغلش. البته اینو بگم وقتی هم از بیرون بر...
30 مهر 1391

یه سفر طولانی

چند وقت بود نیومده بودم سری به وبلاگت بزنم بس که شیطون شدی مامانی شهریور با بابایی رفتیم تهران اخه بابایی باید یه سری کاراشو انجام میداد و بر میگشت ولی ما قرار بود یه ماه بمونیمو خوش بگذرونیم برای همین 6 عصر راه افتادیم اون هم با اتوبوس توی اتوبوس خیلی خنک بود چندتا کوچولوی دیگه هم مثل تو بودن یه دختر کوچولوی شیطون که وقتی جیغ میزد تو میترسیدی و گریه میکردی . وقتی که خوابت گرفت بابایی زیر پایمنو بلتد کرد تا بتونم براحتی تورو روی پا بخوابونم اتوبوس خنک بود و تو هم راحت خوابیدی وقتی داشت صبح میشد پاها خیلی درد گرفته بود اما همین که تو جات راحت بود خودش عالی بود. ساعت 8 صبح رسیدیم کرج . و بایه تاکسی اومدیم خونه مامانجون اینا. مامانجون اینا ...
30 مهر 1391

6 ماهگیییی

دیروز رفتی تو 6 ماهگی وقرار شد امروز برای واکسن بریم مرکز بهداشت. هرروز ساعت 7 صبح از خواب بیدار میشدی اما امروز دیرتر بیدار شدی. من از خواب بیدار شدم خونه رو مرتب کردم تا وقتی از درمانگاه اومدیم دیگه کاری نداشته باشم و به تو برسم. حاضر شدم اما تو هنوز خواب بودی هرچی صدات زدم انگار نه انگار ! فکر کنم فهمیده بودی میخوای واکسن بزنی برای همین بیدار نمیشدی الهی فدات بشم. خلاصه 8.5 بیدار شدی آماده شدیم. قطره استامینوفنت رو با هزار زحمت بهت دادم . آخه بزرگ شدی دیگه مزه ها رو خوب می فهمی مامان جون. درمانگاه خلوت بود تو هم همش توی ماشین و مطب در حال صحبت کردن بودی . اصلا نمی فهمیدم خانم دکتر چی میگه. ماشاا... به همه هم یه لبخند تحویل میدی و دل ه...
28 مرداد 1391

اولین مسافرت با ماشین

برای بابایی یه ماموریت یه هفته ای به تهران جور شد . قرار شد ما هم بابایی رو همراهی کنیم و ازون طرف هم به دیدن مامان جون و باباجون بریم و هم خاله سکینه که از مکه تازه اومده بود. این اولین مسافرتت بود که با ماشین قرار بود بریم اون هم یه مسافت طولانی. برای توی راهمون چندتا کتلت و میوه باغ بابابزرگ آب و چای و... وبرای تو هم یه شیشه خاکشیر درست کردم که خدایی نکرده گرما زده نشی و یه شیشه هم آب قند که اگه تشنه شدی بهت بدم. توی ساک دمه دستی هم چند تا پوشک ولباس گذاشتم که توی راه اگه جاتو کثیف کردی سریع عوض بشی و یه شیشه آب برای شستشو. تورو رو صندلی عقب خوابوندیم بابایی کولرو روشن کرده بود که گرمت نشه و تو هم کلی خوابیدی و کلی هم بازی کردی و کلی ...
19 مرداد 1391

غلتیدن

بالاخره بعد از تلاشهای بسیار تونستی غلت بزنی ودمر بشی. چند وقت بود وقتی میرفتم تو کلوپ مامانای فرشته های اسفند بیشتر مامانا میگفتن نینی هاشون غلت میزنن و دمر میشن اما تو اصلا اینکارو نمیکردی. کلا از دمر شدن بیزار بودی. بااینکه اولا دمر میخوابیدی اما الان اصلا خوشت نمیاد . منم نگران بودم .تا اینکه بعدا دیدم خیلی تلاش میکردی برگردی و بالاخره موفق شدی که دمر شی اینقده خوشحال شدم که نگو. دیگه نوبت دندون درآوردن که چند ماهه کلافت کرده. انشاا... این مشکل هم سریع آسون بشه و راحت بشی. دیگه بزرگ شدی ماشاا... همه رو خوب میشناسی و غریبه رو از آشنا تشخیص میدی. از همه بیشتر باباییتو خوب میشناسی ووقتی میبینیش گل از گلت میشکوفه. قربونت برم باباشناس...
19 مرداد 1391

عوارض واکسن ب ث ژ

یه روز داشتی بابابایی بازی میکردی که بابایی متوجه یه چیزی زیر پوستت شد فکر میکرد دستت یه مشکلی پیدا کرده و استخوانش شکسته . بهش گفتم نه بابا اگه دست بشکنه که بچه اینقدر آروم نمیشه اومدم نزدیک ونگاه کردم تا حالا اون غده رو ندیده بودم حتی وقتیکه همونروز برده بودمت حمام . خیلی نگران شدیم بدونه اینکه به کسی چیزی بگیم راهی درمانگاه شدیم. دکتر که معاینه کرد اون هم نفهمید ممکنه از چی باشه گفت ببریمت سونو گرافی و بعد بع یه دکتر متخصص نشون بدیم اگه جدی باشه باید دربیاریمش. نگرانیمون شدید تر شد . ای بابا آخه چرا هرچی سنگه پیش پای لنگه؟؟!!! فردا صبح زود زدیم بیرون سونو گرافی خیلی شلوغ بود بالاخره بعد از نیم ساعت نوبتمون شد سونو انجام شد و از اون ج...
18 تير 1391