اولین مسافرت با ماشین
برای بابایی یه ماموریت یه هفته ای به تهران جور شد . قرار شد ما هم بابایی رو همراهی کنیم و ازون طرف هم به دیدن مامان جون و باباجون بریم و هم خاله سکینه که از مکه تازه اومده بود.
این اولین مسافرتت بود که با ماشین قرار بود بریم اون هم یه مسافت طولانی. برای توی راهمون چندتا کتلت و میوه باغ بابابزرگ آب و چای و... وبرای تو هم یه شیشه خاکشیر درست کردم که خدایی نکرده گرما زده نشی و یه شیشه هم آب قند که اگه تشنه شدی بهت بدم. توی ساک دمه دستی هم چند تا پوشک ولباس گذاشتم که توی راه اگه جاتو کثیف کردی سریع عوض بشی و یه شیشه آب برای شستشو.
تورو رو صندلی عقب خوابوندیم بابایی کولرو روشن کرده بود که گرمت نشه و تو هم کلی خوابیدی و کلی هم بازی کردی و کلی هم شیطونی. ساعت 11.15 راه افتادیم و ساعت 11 شب رسیدیم تهران. خیلی خوابت میومد و هوا هم تاریک شده بود ولی این چراغهای توی خیابونا نمیذاشتن بخوابی توهم کلی بهشون غر زدی تااینکه صورتتو با پتو پوشوندی و به خواب رفتی بارون شدیدی میومد. ساعت 11.40 رسیدیم کرج مامانجون اینا رفته بودن دیدن خاله و هنوز نرسیده بودن. بالاخره بعد از 30 دقیقه اونا هم اومدن . کلی از دیدنت ذوق زده شده بودن اما تو جو گیر شدی و کلی گریه و ناارومی کردی اخه خوابت میومد.بالاخره خوابت برد و بقیه هم خوابیدن.
این یک هفته خیلی بهت خوش گذشت خر مرادو سوار بودی . همه بغلت میکردن و همه چی برات مهیا بودهوا هم خیلی خوب بود خنکٍ خنک. باباجون و مامان جون دوست نداشتن ما برگردیم اما بابایی گناه داشت نباید تنها بر میگشت ما هم قول دادیم وقتی هوا یکم خنک تر شد باز هم بیایم توی راه برگشت تا قم بارون میومد.


اولین مسافرت با ماشین
