مسیحامسیحا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره

شازده کوچولو

یه سفر طولانی

1391/7/30 14:26
نویسنده : مامان و بابا
503 بازدید
اشتراک گذاری

چند وقت بود نیومده بودم سری به وبلاگت بزنم بس که شیطون شدی مامانی

شهریور با بابایی رفتیم تهران اخه بابایی باید یه سری کاراشو انجام میداد و بر میگشت ولی ما قرار بود یه ماه بمونیمو خوش بگذرونیم برای همین 6 عصر راه افتادیم اون هم با اتوبوس

توی اتوبوس خیلی خنک بود چندتا کوچولوی دیگه هم مثل تو بودن یه دختر کوچولوی شیطون که وقتی جیغ میزد تو میترسیدی و گریه میکردی . وقتی که خوابت گرفت بابایی زیر پایمنو بلتد کرد تا بتونم براحتی تورو روی پا بخوابونم اتوبوس خنک بود و تو هم راحت خوابیدی وقتی داشت صبح میشد پاها خیلی درد گرفته بود اما همین که تو جات راحت بود خودش عالی بود. ساعت 8 صبح رسیدیم کرج . و بایه تاکسی اومدیم خونه مامانجون اینا. مامانجون اینا توی راه برگشت از دامغان بودن. ما هم صبحونه رو خوردیم و بعد خوابیدیم با اینکه تو اتوبوس خوب خوابیدی اما بازم خوابت میومد و در حال شیر خوردن خوابت برد.ساعت 1 ظهر هم مامان جون اینا از راه رسیدنو کلی تورو ماچو بوسه زدن. بابایی هم برای شنبه بلیط برگشت گرفت.

این چند روز خیلی بهت خوش گذشت و همه چی بر وفق مرادت بود مامان جون موقع خرید تو رو با خودش میبرد. بابایی هم همینطور تو هم بغل همه میرفتی و کلی دلبری میکردی.

هفته آخر شهریور رفتیم دامغان.اولین بار بود که مرفتی اونجا. هوا گرم بود تو هم گرمایی... شبا توی پشه بند میخوابیدیم نصف شبا خیلی سرد میشد اما برای تو بد نبود و تو عوضش راحت میخوابیدی.یه شب پشه بندو توی هشتی زدیم چون هوا ابری بود بعد از چند دقیقه یه بارون شدیدی اومد که نگو اما خوب هوا بیشتر خنک شد. اونجا همه باهات بازی میکردن از کوچک تا بزرگ. دایی حمید روروئک میلادو آورده بود تا تو سوارش بشی. وقتی هم رفتیم خونشون تاب میلادو برات آویزون کرد توی اون خوابت برد.

از این طرف هم بابایی خیلی دلتنگت شده بود و میخواست که زود بر گردیم ماهم چند روز آخر شهریور برگشتیم شیراز البته با مامان جون اینا.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)