باغ بابابزرگ
دیروز ناهار رفتیم خونه بابا بزرگ. وقتی مامان بزرگ باهات حرف می زد غش میکردی از خنده. فدای خنده هات شیرینم. بعد از ظهر هم که هوا خنک بود رفتیم تو حیاط و کنار گلهای مامان بزرگ چند تا عکس گرفتیم. اینقدر خسته شده بودی که به محض اینکه تو بغلم اومدی خوابت برد. منو بابایی عاشقتیم خوشگلم.

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


باغ بابابزرگ
