دردو دل مادرانه
وقتی بچه بودیمو کار بدی میکردیم مامانمون میگفت شیرمو حلالتون نمیکنماااااااااا. پیش خودمون فکر میکردیم حالا مگه چقدر شیر داده به ما که این حرفو میزنه یا اینکه تو که شیر ندادی من شیر خشک خوردم. اما حالا میفهمیم منظورشون چی بوده منظور زحمتهایی که برامون کشیده رنجهایی که برده و غصه هایی که خورده تا بزرگ بشیم بوده ... تا حالا دقت کردی وقتی بچه ای قدر پدر مادرتو نمیدونی ولی وقتی خودت زندگی تشکیل میدی تازه میفهمی پدر مادرت چه کارایی برات کردن و اونوقت بیشتر دوستشون داریو بیشتر قدرشونو میدونی؟ حالا منم همین حسو دارم ودستشونو میبوسمو میگم ممنونم که برام اینهمه زحمت کشیدید تا به اینجا برسم ببخشید که دختر خوبی براتون نبودم.
وقتی تازه اول بارداریم بود با اینکه مثل خیلیا ویار و تهوع نداشتم اما حالم خیلی بد بود ونمیتونستم چیزی بخورم چون احساس سیری میکردم و دلم میخواست یکم شکوفه بزنم تا حالم خوب بشه اما دریغ وقتی به ماهه هفتم رسیدم سنگین تر شدم خوابیدن برام سخت شده بود از بس رو پهلو خوابیده بودم پهلوهام درد میکرد و میگفتم یعنی میشه یه روزی بدون درد بخوابم. درد بی خوابی یه طرف لگد زدنای تو طرف دیگه. اگه یه ساعت لگد نمیزدی هزارتا فکر وخیال به سرم خطور میکرد که چی شده بعضی وقتا هم اینقدر لگدات دردناک بود که نگو . ماهه آخر زجر آورترین ماه بود و برای بدنیا اومدنت با یه دنیا استرس لحظه شماری میکردم. بالاخره بدنیا اومدی شبا خوب نمیشد خوابید همش چک میکردم ببینم نفس میکشی یا نه وکلی نگرانیه دیگه ...
وقتی ختنه شدی با اینکه من بیرون مطب منتظر بودم اما دل تو دلم نبود و دستو پاهام میلرزید وقتی مامان جون آوردت ازبس گریه کرده بودی بی حال شده بودی بماند که چقدر برات گریه کردم.
نوبت واکسن دو ماهگیت که شد استرس داشتم که اگه تب کنی دست تنها چیکار کنم آخه بابایی هم عصرکار بود وقتی واکسن زدیم یک ساعت بعد دردات شروع شد و چقدر گریه کردی ومن هم پا به پات گریه کردم چون میدیدم هیچ کاری از دستم بر نمیاد مرتب کمپرس میذاشتم ومراقبت بودم که تب نکنی...
و اما دیروز به خاطر وسواس بیجای خودم تو عزیز نازنینمو زجر دادم . خدا منو ببخشه. داستان از اونجا شروع شد که دو هفته پیش بخاطره یه پوشک نا مناسب پاهات بد جور زخم شد البته برای شروع این زخم اون پوشک بهانه شد. منم فکر کردم از پوشکه، دیگه ازش استفاده نکردم اما زخما بهتر نمیشد که هیچ بدتر هم میشد برای واکسن 4 ماهگی که بردم این موضوع رو به دکتر گفتم اون گفت ادرار سوختگیه وباید از همون پمادی که برای پات استفاده میکنم برای قسمت جلو هم استفاده کنم اما اصلا بهتر نمیشد تا اینکه متوجه شدم جای زخمها و البته شمبولت بدجور ورم کرده . بابایی سریع تو رو برد یه پزشک عمومی اون هم گفت که فتق گرفتی، نمی دونی به من چی گذشت همش گریه هروقت گریه میکردی منم گریه میکردم تااینکه بی معطلی بردیمت پیش متخصص اطفال خودت اون گفت بخاطر اینکه لباساتو با پودر ماشین شستم تو قارچ شدیوخبری از فتق نیست جند تا هم پماد داد. خدا به من رحم کرد واقعا دیروز روز بدی بودی .واقعا بچه داری سخته خیلی سخت...
امروز خیلی بهتری خدارو شکر الان هم مشغول بازی با عروسکای موزیکالت هستی.
خدایا به همه مامانا و باباها صبرو سلامتی بده الهی آمین


دردو دل مادرانه
