واکسن 4 ماهگی
صبح زود بیدار شدیم و بعد خوردن صبحانه و دادن قطره استامینوفن با بابایی به سمت درمانگاه براه افتادیم تو هم خوشحال بودی و خبر نداشتی که چی در انتظارته. وقتی رسیدیم دیدیم خیلیا منتظرن بابایی اسمتو نوشت و منتظر شدیم صدامون کنن بعضی از بچه ها خندون وارد اتاق میشدن و با چشم گریون بیرون میومد ولی بعضی از اونا ساکت بودن و چیزی نمی گفتن اما دستشونو تکون نمیدادن معلوم بود که دستشون درد میکنه. وقتی صدای گریه بچه ای بلند میشد دلم ریش میشد تو چشمام میشد نگرانی رو ببینی و بابایی هم تو رو تو درمانگاه می چرخوند و تو هم کنجکاوانه همه جا رو دید میزدی تا اینکه نوبت ما شد بعد از دادن پرونده و کارت واکسن بابایی تو رو برد برای تزریق . اول قطره فلج اطفال رو خوردی یه جور با نمکی اونو مزه مزه کردی و بعد نوبت سه گانه شد بابایی پاتو گرفت وقتی خانوم دکتر سوزنو وارد پات کرد چیزی نگفتی تعجب کردم اما وقتی مایع رو تزریق کرد شروع کردی به گریه بابایی هم دلداریت میداد اما زود گریت بند اومد. رسیدیم خونه منتظر بودم که درد پات شروع بشه یکم پاتو کمپرس کردم. خدا رو شکر اصلا پات درد نداشت راحت اونو تکون میدادی و کلی هم بازی کردی. عصر هم بابایی بردت بیرون یکم هوا بخوری الان هم داری دستاتو میخوری.
این عکس هم بعد از اینکه از درمانگاه اومدیم گرفتم



واکسن 4 ماهگی
