15 روز !
این 15 روز که مامان جون اینا اینجا بودن به تو خیلی خوش گذشت. همش بغل باباجون بودی و همه چی بر وفق مرادت بود
شبها پیش مامان جون میخوابیدی و فقط موقع شیر خوردن به من نیاز داشتی و عصر هم با باباجون میرفتی بیرون.
برای اولین بار تو رو بردیم به دامان طبیعت . رفتیم آبشار مارگون ونزدیک رودخونه بساط پهن کردیم وتو با تعجب به درختای سر سبز نگاه میکردی و ازشون چشم بر نمیداشتی عصر هوا یکم خنک تر شد و مامان جون با یه پارچه یه روسری درست کرد و اونو سرت کرد خیلی بامزه شده بودی توی راه برگشت هم مثل رفت خواب خواب بودی.

روز دوازدهم دایی مجید و زن دایی عاطفه و عمو عباس من و خانواده از تهران اومدن. بعد از کمی استراحت رفتیم حافظیه کلی عکس انداختیم و شام رو هم بابا کوهی خوردیم خیلی خسته شده بودی برای همین وقتی اومدیم خونه زود خوابیدی و تا ساعت 6 صبح هم بیدار نشدی.
روز سیزدهم بابایی همه رو برد بیرون تا جاهای دیدنی شیراز رو ببینن و منو تو مامان جون خونه موندیم تا ناهار درست کنیم . عصر باباجون دایی مجیدو زن دایی عاطفه رو برد تخت جمشید و بابایی هم بقیه رو برد سعدیه و از اونجا هم هایپر. چون هوا گرم بودو تو هم خسته بودی، من و تو خونه موندیم و اونا هم ساعت 12 شب اومدن خونه.
روز چهاردهم مامان بزرگ ما رو ناهار دعوت کرده بود خونشون . بعد ناهار تو رو بردیم توی باغ و با دایی اینا چندتا عکس انداختی.

عصر هم همگی رفتیم شاهچراغ . اولین بارت بود که تو رو میبردیم اونجا . تازه فیلم برداری هم بود و تو رو هم تلویزیون نشون داد
ساعت 11.30 هم اومدیم خونه تو زود خوابیدی .

امروز ساعت 5 صبح بابا جون اینا به سمت تهران حرکت کردن و تو الان خواب هستی و بابایی سر کار و من هم مشغول...


15 روز !
