پایان انتظار

27بهمن 90 بود.اونروز بارون تندی میومد. من و بابایی و مامان جون ساعت 7 تو بیمارستان بودیم .ساعت 9.15 دقیقه بدنیا اومدی.
وقتی بهوش اومدم اول از همه سراغ تو رو گرفتم همه چی روبراه بود اما من درد داشتم ولی بخاطر تو کوچولوی ناز تحمل میکردم.
وقتی داشتن میبردنم تو بخش صدای گریهاتو شنیدم که بخشو رو سرت گذاشته بودی و از گرسنگیت شکایت میکردی. ای شکمو... بعد از این که جابجا شدم مامان جون سریع آوردتت تا بیشتر ازاین آبرو ریزی نکردی بهت شیر بدم .
چه حس خوبی بود وقتی برای اولین بار تو رو تو آغوش گرفتم و بهت شیر دادم. به این دنیا خوش اومدی فرشته ناز مامان و بابا.
![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


پایان انتظار
